هو الحکیم
روزها و شب هایم با نگرانی و آشفتگی سپری می شود....
نمرات امتحان دانشگاهم عالی و بالا تر از حد تصور شد....
انگار که جدایی از اندوه اجتناب ناپذیر است..............
اینقدر مطالعه می کنم که چشمانم سرخ شده و اشک می ریزند...............
دیشب یکی از حیوانهای خانگی محبوبم به بهشت رفت و من تا وقت سحر در فراقش اشک ریختم....
این روزها از مرگ یک سوسک هم غمگین و بهت زده می شوم....
اندکی که نه....خیلی حساس و شکننده شده ام.....
این روزها گاهی قاه قاه می خندم و به شدت سر حال و هیجان زده ام....
دلم بحث می خواهد...گفت و گو می خواهد...
این روزها چرا به قربان صدقه های مادر اکتفا نمی کنم؟
از لحظه ی تاسیس این خانه ی مجازی با خود عهد کردم که دغدغه ی آمار بالای بازدید و نظرات فراوان را نداشته باشم...خاک زیر پایتان سرمه ی چشم مهربان ولی از بی نظری هم دلگیر نمی شوم
[ یکشنبه 90/4/19 ] [ 10:59 عصر ] [ "مهربان" ]