سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حدیث قند یک خردادی!

اندر حکایت عروسی قوم و خویش.......

به نام خدا

سکانس اول: روز پنج شنبه شال و کلاه کردیم و عازم سفری به شهرستان شدیم که هدف از این سفر عروسی پسر خاله ی گرامی بود....در واقع قرار بود که پنج شنبه مراسم مزخرف و اضافی حنابندان برگزار بشه. بعد از نماز مغرب حاضر به شرکت در مراسم شدیم...از همون ابتدا صدای موزیک گوشخراش بلند شد و این آغاز سرسامی از نوع درجه اول بود! من و مامان از ابتدای مراسم چادر به سر داشتیم تا انتها چون مراسم هیچ حساب و کتابی نداشت و آقایون بعضا رفت و آمد می کردن...و این چادر زدن ها هم تحسین و هم سرزنش دیگران را برانگیخت...

سکانس دوم: بعد از مراسم حنابندان( آخر شب) به سفره ی عقدی که از قضا و جل الخالق! در مراسم حنابندون بر پا کرده بودن حملات انتحاری پی در پی و شدیدی صورت گرفت...حتی جام عسل که انگشت مبارک و پاکیزه ی ! عروس و داماد در آن فرو رفته بود از این حملات کوبنده در امان نماند و به لقا الله پیوست. برای خواب ابدا جایی پیدا نمی شد و اگه یه بالش ناقابل گیر می آمد باید کلاهمان را می انداختیم هوا! در نتیجه به صورت کاملا دوستانه و صمیمانه شب رو گذروندیم!

سکانس سوم: الان فردا شده و در حال گذران صبح قبل از عروسی هستیم... همه در تکاپو و رفت و آمدن...کار من هم  شده سر زدن به اون گوسفند بیچاره ای که تنها و گرسنه توی حیاطه. وقتی کنارشم آرومه و پشت سر هم نمی گه بعععععع بععععععع. خب بنده خدا به زندگی گروهی عادت کرده. یه لحظه به فکرم می رسه که فراریش بدم بره! ولی وقتی به عواقبش فکر می کنم پشیمون میشم! حیاط از عطر بهار نارنج پر شده.

سکانس چهارم: برام مفهوم نیست چرا وقتی عروسیه همه بد اخلاق و بی حوصله میشن! آخه مجبورین خودتون رو با این همه مراسم پشت سر هم و زائد خسته کنید؟؟؟! به همراه دختر عمه ی محترم عازم سلمونی می شیم! وقتی برمی گردیم چون چادر سفید رو تا صورتم پایین کشیدم همه من رو با عروس اشتباه می گیرن!

سکانس پنجم: زندگی دو جوون با گناه آغاز می شه....صدای موزیک حرام...آرایش های آنچنانی....حرکات موزون آنچنانی! مطمئن بودم اگه تو این عروسی شرکت نمی کردم یک قبیله آدم  تا سالهای سال یا قهر می کردن یا با سوال پیچ کردن هاشون کلافه می شدم....تا جایی که می شد خودم رو حفظ کردم ولی امان از این موزیک:(

سکانس ششم: صبح روز بعده... عروسی به پایان رسیده و الان وقتشه که حواشی عروسی شروع بشه! خواهر های آقا داماد دور هم نشستن و غیبت می کنن...دیدی فلانی با مانتو اومده بود؟ فلانی چقدر خودشو می گرفت...من درآشپز خونه به سر می بردم که شنیدم یکیشون داره میگه : همین مهربان( بنده ی حقیر) دلش خوش بود رفته سلمونی! همش چادر سرش بود و یه گوشه نشسته بود...خوشبختانه به موقع از این ابراز لطف آگاه شدم و مچشونو گرفتم و آنچه که لازم بود در جوابشون گفتم!

سکانس هفتم: یکی دیگه از سنتهای مسخره هنوز اجرا نشده! خانواده ی عروس باید بیان و مرغ و حلوا بیارن! جل الخالق! آدم بیشتر یاد مجلس ترحیم میوفته دور از جون! ساعت 5 بعد از ظهر خانواده ی عروس میان....مرغ و حلوا رو میارن....نیم ساعتی میشینن و تشریف می برن! چقدر دلم برای خونمون و متعلقات تنگ شده!

ما که دیگه برگشتیم خونه ولی هنوز یه مراسم به نام سه شبه یا همون پاتختی خودمون مونده! هی میگن که بمونین تا سه شبه ولی من از اونجایی که در این دو روز به دیوانه شدن نزدیک میشدم اصرار داشتم که برگردیم..... جدا از خستگی و بی خوابی...این غیبت ها و رفتارهای ناشایست از آدم هایی که تا به حال اینجوری نشناخته بودمشون حالمو حسابی به هم ریخت....خدایا کاش یه کم رعایت می کردن که حداقل شروع زندگی عروس و دوماد با گناه نباشه...



[ سه شنبه 91/1/8 ] [ 4:37 عصر ] [ "مهربان" ]

نظر

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه