حدیث قند یک خردادی!

ن ف س بکش عطر خدا رو

یا ارحم الراحمین

 

سکانس اول: ساعت 8 و نیم از خواب بیدار میشم..بعد از صرف صبحانه شال و کلاه می کنم و رهسپار مدرسه ی خواهر مربوطه میشم...خواهری رو بر می دارم و با هم میریم شیرینی فروشی..بعد از اندکی وسواس شیرینی می خریم و زحمت حمل و نقلش میفته گردن خواهری! میریم خونه و من حاضر میشم و پیش به سوی خدا...

سکانس دوم: دوست جونمو که می بینم سر از پا نمی شناسم..خیلی خوشحالم ..شیرینی رو میدم دستش و ایشونم لطف می کنه کلی قربون صدقه م میره و بنده رو خجالت میده و معتقده که خودم شیرینی هستم! حاج خانم( مادر بزرگوارش) به استقبالم میان و بعدم خواهر بزرگترش..واسم شربت میارن ولی من از اونجایی که زیاد اهل شیرینی نیستم قدری از شربت رو توی یه لیوان دیگه خالی می کنم و می نوشم! و الباقی اون رو میدم دست دوست جونم که بریزه سر جاش.


سکانس سوم: دلم می خواد هر چی زودتر شروع کنم به نماز خوندن..هیجان دارم! هدایت میشم به یه اتاق که 3 نفر حاج خانم پیشکسوت نشستن و با دیدن من لبخند می زنن و خوشامد میگن..نماز امام چهارم حضرت امام سجاد(ع) به من میرسه..چهار رکعت در هر رکعت بعد از حمد 100 قل هو الله. حتی ته دلم یه ذره هم به سختیش فکر نمی کنم دلم می خواد نماز بخونم..اصلا برای همین اینجا هستم.. بعد از یک ساعت نماز تموم میشه..دعا می کنم..در حد اشباع دعا می کنم..چند تا حاج خانم دیگه هم اومدن سلام علیک می کنم و اونا هم با نگاه های معنی دار! لبخند می زنن و پچ پچ می کنن! اشکال نداره! بین حاج خانما اونی که از همه بزرگتره و رییسشونه! میگه دخترم بازم می تونی نماز بخونی؟ میگم بله چرا که نه! از خدامه...میگه پس نماز امام نهم هم باشه برای شما!!! امام جواد(ع)! قلبم می لرزه..دیشب داشتم به آقا التماس می کردم که آقا جان نیم نگاهی...و امروز عنایتش شامل حالم شد و بین این همه آدم نماز حضرت جواد الائمه(ع) رسید به من...یک حالی بهم دست داد دیدنی! اشک توی چشمام جمع شد. ..نماز دوم رو با عشق و علاقه و خلوص بیشتری خوندم..بعد از نماز دوم هم خیلی بسیار زیاد دعا کردم مخصوصا برای مخاطب خاص.



سکانس چهارم: هنوز سر سجاده نشسته بودم که دیدم دوست جون مربوطه از بیرون اومده و داره سراغ منو میگیره...یه دسته گل خوشگل هم دستش بود...بلند شدم و سلام کردیم و دوباره دیده بوسی...گل رو داد دستم! گفت این رو به مناسبت ورود تو خریدم!! من همینجوری خیره نگاهش کردم و گفتم آخه تو از کجا می دونی من عاشق گل مریمم؟! از کجا می دونی رنگ سبز رو خیلی دوست دارم؟!( کاغذی که دور گل ها پیچیده بود سبز بود)..خلاصه در جواب این سوالا کلی شرمنده کرد منو و چیزایی گفت که من روم نمیشه بنویسم! گل رو گذاشتیم توی گلدون پر از آب که توی این چند ساعت پژمرده نشه...


سکانس پنجم: حاج خانم باور کنید من راحت نیستم یه گوشه بشینم...شما رو به خدا اگه کاری از دستم بر میاد تعارف نکنید...ولی ایشون خیلی تعارف کردن و من به زور به تیم تدارکات پیوستم..اونجا با یه عالمه دوست جدید آشنا شدم و کلی حرف زدیم و خندیدیم و کار انجام دادیم و خوش گذشت! اینجا بود که عروس خانواده هم که به تازگی پیش دانشگاهی رو تموم کرده و 4 ساله که ازدواج کرده! به جمع ما ملحق شد و منم که با همه ی خانم های اونجا راحت بودم اساسا.


سکانس ششم و الخ: سفره پهن کردیم و چیدیم..برنج سبز و سفید..خورش بامیه! مرغ و آلوچه! سوپ...خوردیم و جمع کردیم و شستیم. دیگه خیلی دیر شده..باید برگردم خونه چون کار دارم...حاج خانم به اصرار غذا میکشه که بیارم واسه ی مامانم..منم هی آب میشم و هی شرمنده میشم و هی خجالت میکشم..هنوز ذهنم متمرکزه روی عنایت امام جواد(ع)... با یه عالمه بار و بندیل میام خونه..دلم می خواد یه ذره بخوابم ولی از شدت شوق و هیجان نمی تونم بخوابم...هنوز ذهنم درگیر امروزه و اون اتفاق ویژه...


احتمال داشت نتونم برم به این مراسم معنوی..خیلی چیزا می تونست مانع باشه..سرما خوردگی هم که اصلا عددی نبود! ولی رفتم..شد.. یه عالمه دعا کردم اینقدر که احساس سبکی می کنم...

خدایا من این همه نیستم..شکر بابت تمام لحظات زیبایی که عطا کردی

 



[ چهارشنبه 92/3/1 ] [ 11:17 عصر ] [ "مهربان" ]

نظر

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه